روز آخر اردوی شهدای کرمان، معروف به دورهٔ زندگی در شرایط نیمهسخت بچههای حاج قاسم بود (سال ۴۰۱، ترم دوم شهیدان اسمعیللو و سلجوقی). در روز پایانی این دوره، گروه بچهها که از کل کشور بودند، دستهدسته به منازل خانوادههای شهدای کرمانی تقسیم میشدند تا منازل آنها برای عید خانهتکانی شده یا رنگآمیزی شود و… .
ما تهرانیها (چون پایتخت بودیم) دو دستهٔ ۶ تایی بودیم: تهران الف و تهران ب. بنده و بچههای مفتح در تیم تهران الف بودیم و شهیدان اسمعیللو و سلجوقی و ۴ رفیق دیگر از ۳ پردیس دیگر برادران تهران در تیم تهران ب.
به خانهٔ شهیدی رسیدیم. صحبت کردیم و نیاز به خانهتکانی نداشتند، چون فرزندانشان تمیز کرده بودند. برای همین به خانهٔ برادر شهید رفتیم تا منزل آنها را تمیز کنیم. رفتیم و دیدیم که شهیدان در حال قالیشویی هستند و همهٔ دستهها تقسیم شده در حال کار بودند و ما توفیق نداشتیم که به دلیل تمیز کردن خانهٔ مادر شهید (به همان دلیل مذکور) کمک کنیم. آمدیم پیش شهیدان تیم تهران ب، کمکی کردیم. تیم برگزاری دوره، مواد اولیه به خانوادهٔ شهدا دادند تا با دست خودشان برای ما ناهار درست کنند: یک قرمهسبزی بسیار خوشمزه و کرمانی. فرشها را شستیم و در حیاط، به همراه مربی خودمان حاجآقای نخعی (از روحانیون کرمانی که مربی تیم تهران الف و ب بودند) روی گلیم در حیاط منزل برادر شهید نشستیم و استراحت کردیم و از حاجآقا اجازه گرفتم که عمامهٔ ایشان را روی سر خودمان بگذاریم. حاجآقا گفتند که عمامه را رهبر شهید روی سرشان گذاشتهاند.
شهید اسمعیللو هم عمامه را چنان که در تصویر است بر سر نهاد.
(به نقل از رفیق شهید مرتضی احمد)