شهید علیرضا هدایتی

محل تولد: تهران - دماوند

پردیس محل تحصیل: اصفهان - شهید باهنر اصفهان

رشته تحصیلی: آموزش ابتدایی

شهادت: 1362/12/22

محل شهادت: خاک عراق - جزیره مجنون

عملیات: خیبر

در ابتدا از امت حزب‌الله می‌خواهم، امام را فراموش نکنند و بدانند که با هر قطره خون شهیدی، مسئولیتشان نسبت به اسلام عزیز سنگین‌تر می‌شود و باید در انجام این مسئولیت‌ها دقت بیشتری نمایند و امیدوارم خداوند به همه شما در راه خدمت به اسلام توفیق دهد.

شهید علیرضا هدایتی در نیمه تیرماه سال ۱۳۴۲ در خانواده ای مذهبی در شهر دماوند از توابع تهران متولد و تحصیلات ابتدایی تا دوم راهنمایی را در همان شهر به اتمام رساند و همزمان با تحصیل، در جلسات مذهبی و برنامه های آموزشی کانون تعلیمات قرآن دماوند شرکت و سعی در فراگیری احکام الهی نمود. به دنبال انتقال پدرش به اراک، مقطع سوم راهنمایی و دوره دبیرستان را نیز در اراک طی کرد و با حضور فعال در کانون فرهنگی و کتابخانه مسجد شمس اراک به تقویت پایه های دینی و معنوی خود ادامه داد.

     وی که از قلبی رئوف و مهربان و روحیه ای اجتماعی و در عین حال محجوب برخوردار بود، از همان ابتدای نوجوانی توانست رابطه عاطفی خوبی را با بستگان و دوستان برقرار نماید و این ویژگی سبب گردید تا در دوران جوانی نیز برای به جا آوردن صله رحم مقید و کوشا باشد تا جایی که پس از بازگشت از هر سفر و بخصوص در دوران دفاع مقدس همواره این موضوع در رأس کارهایش قرار داشت.

     شهید علیرضا هدایتی پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز با عضویت در بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و انجمن اسلامی (هنرستان شهید رجایی و شهید باهنر) شهرستان اراک، پیوسته در فعالیت های فرهنگی و بخصوص فریضه امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه با فساد مشارکت نموده و همچنین در مقابله با جریانات ضد انقلاب، حضور فعال داشت، به طوری که بارها توسط منافقین مضروب گردید.

     او که از روحی بلند و قلبی سرشار از عشق و محبت به مستضعفین و محرومین برخوردار بود، از هیچ کوششی برای کمک به آنها دریغ نمی کرد و با این که خانواده او از وضعیت چندان مرفهی برخوردار نبودند، بارها با یادآوری مشکلات این قشر، اعضای خانواده، بویژه پدرش را در کمک نمودن به آنان ترغیب می نمود. حتی در موردی در مواجهه با نیاز یک نفر از همکلاسی هایش، بی‌درنگ پیراهن عیدش را از تن خارج و به او که برای شرکت در عروسی برادرش لباس مناسب نداشت، هدیه می‌کند.

     با شروع جنگ تحمیلی بلافاصله از طریق واحد بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اراک همپای سایر اعضای خانواده، آمادگی خود را جهت انجام وظیفه نسبت به اسلام عزیز اعلام نمود و در اوایل جنگ تحمیلی(سال ۱۳۶۰) در عملیات فتح شیاکوه که در زمان خود یکی از سخت ترین عملیات‌ها به شمار می‌رفت شرکت نموده و علی رغم مجروحیت مختصری که برایش ایجاد شده بود، همراه با دیگر برادران رزمنده تا آخرین لحظه مأموریت ، با شجاعت به مقاومت سرسختانه در برابر تهاجم دشمن ادامه داد و با تحمل مشکلات فراوان سرانجام موفق به فتح قله می شوند.

     پس از مدتی (سال ۱۳۶۱) در عملیات رمضان نیز شرکت کرده و در یک اقدام جسورانه بعد از به غنیمت گرفتن یک کامیون و به اسارت درآوردن راننده آن، طی دفع پاتک دشمن به سختی از ناحیه شکم مجروح و چندین ماه در بیمارستان بستری شد.

     او که راه خود را به خوبی شناخته و مهیا و جویای تحولی بزرگتر بود، پس از مداوا و گذشت چند ماه، مجدداً (در سال ۱۳۶۲) در عملیات موفقیت آمیز والفجر ۴ شرکت نموده و یکبار دیگر از ناحیه کمر و شکم مجروح شد و این امر باعث شد که برای دومین بار، در بیمارستان بستری شود.

     در تمام آن موارد نه تنها مجروحیت های او باعث نشد تا روحیه سترگ و معنوی خود را در برابر زخم های عمیقی که برداشته بود از دست بدهد، بلکه وضعیت جدید برای او فرصتی را به وجود آورد تا با صبر و بردباری در برابر دردهای شدید که هرگز در مقابل دیگران بویژه خانواده بروز نمی داد، به مطالعه و مرور درس هایش پرداخته و با شرکت در کنکور، به مرکز تربیت معلم اصفهان راه یافته و به آرزوی دیرینه اش یعنی حضور در سنگر تعلیم و تربیت دست یابد.

     هنوز اولین ترم از تحصیلاتش را به پایان نرسانده بود که فضای معنوی جبهه ها بار دیگر او را به سوی خود فراخواند و با شروع عملیات های موفقیت آمیز والفجر شش و عملیات ویژه خیبر، این بار از طریق بسیج اصفهان به جبهه اعزام شد،

     اما گویا طبق گفته خودش این آخرین دیدار او با دنیا و دنیاپرستان که همواره از آنها بیزاری می جست، بود و سرانجام پس از شرکت در چندین عملیات، ساعت ۱۱ روز ۲۲ اسفند ۱۳۶۲ در عنفوان جوانی و در سن ۲۰ سالگی، در منطقه عملیاتی خیبر در جزیره مجنون جنوبی بر اثر اصابت ترکش خمپاره خصم به قلب پاکش، به سوی معبودش پر کشید و همانطور که گفته بود وصیتنامه اش را با خون خود رنگین ساخت و پیکر پاکش در آخرین جمعه سال با شرکت امت حزب الله تشییع و به خاک سپرده شد.

یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلى رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقِیهِ؛. «اى انسان؛ تو با زحمت و رنج به سوى پروردگارت حرکت مى‌کنى و او را ملاقات خواهى کرد».

ما ز دریائیم و دریا می‌رویم / ما زبالائیم و بالا می‌رویم

     به‌نام پروردگار کریم و با نام شهدای اسلام از صدر اسلام تا کنون و با سلام بر ولی عصر(عج) و نائب بر حقش امام خمینی و خانواده شهداء و مفقودین و اسرا و با سلام بر خانواده عزیزم.

     اینک پس از گذشت بیش از ۴ سال از جنگ تحمیلی و هجوم یزیدیان تاریخ، وظیفه خود دانستم تا بار دیگر به یاری رزمندگان اسلام بشتابم و در آزادسازی راه قدس و کربلا تا آنجا که برایم مقدور است، یاریشان نمایم.

     این وصیتنامه را اگرچه این بنده حقیر کوچکتر از آنم که بخواهم وصیتی برای امت عظیم‌الشأن و شهیدپرور و این استوره‌های صبر و مقاومت بنویسم، ولی چون نوشتن وصیتنامه یک وظیفه شرعی است، این وظیفه را نیز در حد امکان، با یاری خدا انجام می‌دهم.

     در ابتدا از امت حزب‌الله می‌خواهم، امام را فراموش نکنند و بدانند که با هر قطره خون شهیدی، مسئولیتشان نسبت به اسلام عزیز سنگین‌تر می‌شود و باید در انجام این مسئولیت‌ها دقت بیشتری نمایند و امیدوارم خداوند به همه شما در راه خدمت به اسلام توفیق دهد.

     و اما پدر و مادر عزیزم؛ که می‌دانم برای بنده حقیر چقدر زحمت کشیده‌اید تا من را بدینجا رسانده‌اید، ولی بدانید که اگر بنده نیز به شهادت رسیدم و مورد قبول خداوند یکتا قرار گرفتم، چیزی را از دست نداده‌اید، بلکه سرافرازانه افتخار کنید که فرزندتان را در راه خدا هدیه کرده‌اید و همانطور که می‌دانید، بازگشت همه ما به سوی خداست.

     پدر و مادرم؛ هرگز از یادم نمی‌رود که شما همیشه به ما می‌گفتید، ما شماها را بیمه امام رضا(ع) کرده‌ایم و عجب خوب بیمه‌ای کردید، حال اگر خسارتش را می‌خواهید، بروید حرم مطهرش و از او آزادی راه قدس و کربلا و پیروزی رزمندگان اسلام را بخواهید تا به اتفاق دیگر خانواده‌های شهداء و مفقودین و اسراء به زیارت حرم حسینی و دیگر ائمه اطهار(ع) بروید و از نزدیک قبر مطهرشان را در آغوش بگیرید.

     پدرم؛ من همیشه افتخار می‌کردم که شما در این موقعیت و سن و سال تا پای جان حاضر بودیدکه همپای رزمندگان اسلام بجنگید و افتخار می‌کنم که چنین فرزندانی دارید و امیدوارم که خداوند همه ما را قبول فرماید و امیدوارم شما نیز اگر بدی از اینجانب دیده بودید، حلال نمایید و صبر و استقامت که نیمی از ایمان است را حفظ کنید و راضی به عهد و رضای الهی باشید.

      مادر مهربانم؛ که می‌دانم چقدر برای ما زحمت کشیده‌ای و چقدر در مقابل سختی‌ها صبر کرده‌اید، امیدوارم خداوند به شما اجری عظیم و صبری جلیل عنایت فرماید و در روز قیامت همه ما، مخصوصاً شما مادر عزیز که بهشت زیر پایتان است را با حضرت فاطمه(س) محشور و شفاعتش را نصیبمان گرداند و باز امیدوارم مرا حلال کنی و بدانی که تنها من نیستم که به جبهه اعزام شده‌ام، بلکه هزارها هزار نفر دیگر هستندکه پدر و مادر و خویشانشان منتظر آنها هستند و ممکن است بعضی از آنها نیز به لقاءالله پیوسته باشند.

     سخنی با برادرانم؛ که خدا را شکر همه سربازان امام زمان(عج) و امام امت هستید و در این راه تلاش می‌کنید، بدانید که انشاءالله پیروز هستید و خداوند هرگز نمی‌گذارد، خون شهدای اسلام پایمال شود، همچنان که خون شهدای صدر اسلام پایمال نشد و با شنیدن نام این شهدا، اسلام دوباره زنده می‌شود.

      برادرانم؛ شما در هر جبهه‌ای که بیشتر می‌توانید به جمهوری اسلامی خدمت کنید، در همانجا باشید و اگر درس خواندن شما بتواند، کشور ما را از وجود بیگانگان بی‌نیاز کند، در کنار درس خواندن، جبهه را نیز خالی نگذارید.

     در پایان دوست دارم خواهر کوچکم را هرچه بیشتر با احکام الهی اسلام، آشنا نمایید. دیگر عرضی ندارم جز آرزوی سعادت و پیروزی رزمندگان اسلام و باز شدن راه کربلا.

     ضمناً اگر از اموال بیت‌المال یا چیزی به کسی بدهکارم، جای من بپردازید و از تمام بستگان و آشنایان و دوستان می‌خواهم که مرا ببخشند و حلال نمایند و امیدوارم که همه ادامه‌دهنده راه شهدا باشند. خداوند ان‌شاءالله به همه شما اجر عظیم عنایت فرماید و اگر حق‌الناس بر گردن من است حلال نمایید.